نوای اسرارآمیز

نوامبر 14, 2009

زمانی بود که زمین به انسان ها سعادت ارزانی می داشت. زندگی طعم پرتقال، آب گوارا و چرت زیر آفتاب می داد. کار وجود نداشت. آدم ها می خوردند و می خوابیدند و می نوشیدند، زن و مرد به محض اینکه تمایلی در درونشون احساس می کردند طبیعتن با هم جفت گیری می کردند.هیچ عاقبتی هم نداشت، مفهوم زوج وجود نداشت، فقط جفت گیری بود، هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدم ها نبود، فقط قانون لذت بود و بس.ولی بهشت هم مثل خوشبختی کسل کننده است. آدم ها متوجه شدند که ارضای دایمی امیال از خوابی که به دنبالش میاد،کسالت آورتره، بازی لذت خسته شون کرده  بود.پس انسان ها ممنوعیت را خلق کردند.ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمانی را به وجود آورد. ولی آدم ازاین که همیشه از همون کوه بالا بره خسته می شه. پس آدم ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق و فجور به وجود بیارن، در نتیجه غیرممکن رو آفریدند، یعنی عشق رو.

پ.ن. آیا عشق یعنی ابتذال؟! نوای اسرار آمیز ذهن رو سخت درگیر چیستی عشق می کنه.




نوامبر 12, 2009

..کاش شهرمان اینقدر بزرگ نبود و احتمال عبور نگاه من از آسمان چشم های تو این اندازه نزدیک صفر..


یا بارانی یا آفتابی

نوامبر 3, 2009

براي من هيچ وقت يک آسمان کامل نبوده است يا ابري بوده است يا باراني يا آفتابي اما بي واسطه و بدون عشق آسمان را دوست داشته ام آسمان آرام آرام و اندک اندک براي من اتفاق افتاده است گاهي که آبي بوده است خواسته ام رويش رنگ زرد بريزم که سبز شود هميشه در روزهاي باراني به آسمان واکنش نشان داده ام و خواسته ام آسمان باراني را بوسه بزنم باران مرا کم حرف مي کند و به من ياد مي دهد که سکوت…

+ احمدرضا احمدی


سگ های عاشق

اکتبر 14, 2009

be mine

+ بعضی ها عاشق نمی شوند ، پارس می کنند..


پراکنده از آژانس

سپتامبر 27, 2009

حاج کاظم (پرویز پرستویی)  این موتورا جاده می خوان .. به موتوری ها بگو برن، دودشون امثال من و عباسو خفه می کنه.

عباس (حبیب رضایی)     مو سر زمین بودم با تراکتور، جنگ هم که تموم شد برگشتم سر همون زمین بی تراکتور.

حاج کاظم تو تا حالا جبهه بودی .. میدونی وقتی گردان بره خط گروهان برگرده یعنی چی ؟ میدونی گروهان بره دسته برگرده یعنی چی ؟ میدونی دسته بره نفربرگرده یعنی چی؟

سلحشور (رضا کیانیان)    دوره ت گذشته مربی، اگه این اسلحه دستت نباشه هیچ کی حرفت رو گوش نمی کنه ، دردت همینه.

[.. عباس قد قامت گفته .. حاج کاظم پشت سرش قامت می بنده احمد کوهی (قاسم زارع) هم ..]

صاحب آژانس این نماز باطله من راضی نیستم ..

اصغر (اصغر نقی زاده)ما تو عراقش خوندیم غصبی نبود

سلمان پسر حاج کاظم مامان می گفت من شما رو نشناختم حالا اومدم بشناسمت.

حاج کاظم فقط یه قولی بده با امثال عباس مهربونتر باشی.

نرگس (بیتا بادران)

[رو به حاج کاظم]

میگه تکلیف .. اونجا هم که دارن همینه می گن .. پس حق با کیه؟

حاج کاظم [بسته ای رو که فاطمه براش فرستاده باز می کنه ؛ پلاک ]

فاطمه .. فاطمه .. تو خلاصه ترین پیغام رو به من رسوندی  .. فاطمه .. فاطمه

[مرسدس تشریفات اون دست خیابون .. عباس روی شونه های حاج کاظم]

[..تش ...تش ...تش....صدای ماشینی که خط کشی می کنه خیابون رو  توی سکوت خیابون طنین اندازه ..]

[ژ3 ای که حاج کاظم داده دست اصغر خشابش خالیه ..]

[احمد کوهی می رسه .. حاج کاظم و عباس رو با خودش می بره ..]

[صحنه آخر..]

عباس [داخل هواپیما]

تشنمه .. حاجی خسته ت کردم .. حاجی دستت رو بذار رو گلوم ، گلوم می سوزه .. نه همین دستای خونی رو می خوام بذاری ..

[حاجی دستش رو میذاره روی گلوی عباس، پیشونی به پیشونی عباس ... دیگه عباس .. نبض نداره ..]

glass agency

پ.ن. ممنون از ابراهیم حاتمی کیا که آژانس شیشه ای پایان خوش نداشت ، دوست دارم فیلم هایی رو که  پایانشون  زهر ذهن میشن .

پ.ن.2. حافظه تصویری من رو یاد این صحنه انداخت.(چه ارجاع مبتذلی..)

پ.ن.3. امروز آژانس شیشه ای از شبکه سه پخش شد فردا هم قرار بر اخراجی هاست. مهاجرانی تا حسینی .. داد تا شمقدری .. حاتمی کیا تا ده نمکی .. آژانس  تا اخراجی ها .. و.. این فاصله ها این روزها شدید آزاردهنده شده اند.


هیجده سال ایستادن در صف یک نفره

سپتامبر 26, 2009

پیش تر ها که خوره مجله و روزنامه داشتم گاهی مجله فیلم هم می خریدم، سال ها از اون دوران می گذره و حالا مجله فیلم به جشن  چهارصدمین شماره رسیده. این شماره که با روبان قرمز کادو شده و روی پیشخوان خودش رو تقدیم می کنه، با یه بازی قدیمی، ویژه شده ؛ ده فیلمی که دوست دارید. نتیجه این بازی دو فهرست ده تایی از فیلم های ایرانی و خارجیه. این برای من که برای فرار از این روزهای سگی  می خوام یه سری  فیلم و کتاب شخم بزنم ، از اونجا که فهرست خوبی به دست می ده ، غنیمته. اما راستش چیزی که می خواستم اینجا بگم نقل بخشی از یادداشت سید فرید قاسمی در تجلیل از ده هزار روز تداوم مجله فیلمه که اول بغض من رو ترکوند و بعد به فکرم فرو برد ؛ اینکه کم نبودند کسانی که ایران را بهتر از این می خواستند و در همه این سال ها حکومت ها  چه اندازه بی مایه بودند که ندانستند یا نخواستند و همراه نشدند..

“روزگاری که در این کشور میرزا صالح برای انتشار نشریه ای که کمتر از سه سال تحمل شد، هیجده سال در صف یک نفره صدور مجوز ایستاد و پس از دویست و شانزده ماه اراده همایونی بر موافقت قرار گرفت و به امر ملوکانه اولین شماره نخستین نشریه ایران به زیر چاپ رفت، یکصد و بیست و دو مجله هنری در پاریس منتشر می شد که هفده عنوان به تئاتر اختصاص داشت..

400fm

+مجله فیلم


مردان حادثه

سپتامبر 26, 2009

art,street,art,concept,protest-f99ba3e9e55fb68ccf26dbce6f5608ba_h

دریانوردهامان کو؟

دریانوردها

مردان حادثه، آن خوابگردها

در خواب خفته اند

با این نهنگ های عظیم

-این نهنگ ها

آخر چه کرد بایست

مردان حادثه

دریانوردها

در خواب خفته اند

در آب های خواب

با خواب های آب

با موج های مد

با موج های قدکشیده به دریای التهاب

هنگام خواب نیست

دریانوردهامان

در خواب خفته اند

در خواب آب های گران

آب خواب ها

از سوی هر کرانه به پرواز در فراز

شط شهاب ها

و بر فراز کشتی گم کرده راه خویش

خیل عقاب ها

دریانوردهامان

مغروق خواب ها

بهاری کدام مد

هنگامه نبرد

از خواب های سنگین

دریانوردهامان را

بیرون می آورد.

+ حمید مصدق


پاییز

سپتامبر 23, 2009

bus,stop,girl,photography,road,waiting

اهل عاشق شدن نبود ،پاییز که می رسید دلهره داشت ، بیشتر مراقب خودش بود ..

راه که می رفت نگاهش یه جایی محو اون دوردست ها بود ، اگه مجبور بود جایی بایسته سرش رو پایین می انداخت به زمین خیره می شد ..

عصر یه چهارشنبه پاییزی بود ، ایستگاه اتوبوس ؛ خش خش برگ ها زیرپای یه دختر با ساق هایی ظریف و شکننده ..

تسلیم  پاییز شد عاقبت..


من کور هستم لطفن کمک کنید

سپتامبر 22, 2009

blind

روزی زن کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی کنار پایش قرار داده بود، روی تابلو خوانده می شد:”من کور هستم لطفا کمک کنید” .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ، نگاهی به او انداخت ، فقط چند سکه داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت  و بدون آنکه از زن کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ، آن را برگرداند، اعلان دیگری روی آن نوشت ، تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه زن کور پر از سکه و اسکناس شده است . زن کور از صدای قدم ها او را شناخت  و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته است بگوید که روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
زن کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد “امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم” .

+ اینجا خواندم.


یک روایت از غزاله علیزاده

سپتامبر 20, 2009

ghazaleh alizadeh

يادم مي‌آيد سال گذشته در پاريس بودم. براي بزرگداشت «ميتران» شب آزادي در فرانسه را بازسازي کرده بودند،ميتران عضو نهضت مقاومت بود. تانک ها از خيابان‌هاي تاريک عبور مي‌کردند، بدل‌هاي افسران نازي و سپاه هيتلر چراغ قوه‌ها را مي‌انداختند روي جمعيت. دختر جوان به هيات نعشي بي‌جان، موهاي بور بلند، دور و بر سر پريشان، بر جبين تانک افتاده بود. جايگزين‌هاي ملت فرانسه در آن دوران فرياد مي‌زدند:«فرانسه‌ي آزاد». در تاريخ ملت فرانسه، چنين شبي بايد خيلي ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقي، هيچ تاثيري ديده نمي‌‌شد. تاريخ را پشت دودهاي نسيان، گم کرده بودند. «آزادي و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. ژان‌پل سارتر، آلبرکامو، رومن گاري، آندره مالرو و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپيشه‌هاي بزرگ؛ سيمون سينيوره، ژان گابن  و ديگران زير سنگ‌هاي غبار گرفته، خفته بودند .

تنها يک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمايشگران فرياد مي‌کشيد: «فرانسه‌ي آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گريه مي‌کردند! «در هواي رؤياي آزادي که از آغاز زندگي، همزاد آنها بوده‌است».

*مجله گردون ، شماره 51 ،مهرماه 1374

+ وبلاگی برای غزاله علیزاده


فطر

سپتامبر 20, 2009

ابن اثیر در النهایه (کتاب معتبری در لغات حدیث)، به مناسبت حدیث « کل مولود یولد علی الفطره »، کلمه ” فطرت ” را معنی کرده است: ” الفطر: الابتداء والاختراع ” .منظور خلقت ابتدایی و غیر تقلیدی است؛ ابداع و نوع خاصی از آفرینش. با این اوصاف عید فطر هم لابد جشن رجوع دین داران به بدعت و خلقت ابتدایی انسان است.. راستی اگر اینگونه است پس چرا کار جهان و حال مردمش کماکان بر همین نمط است !؟ نه یک جای کار می لنگد. این روز شاید جشن نوستالژی روح آدمی است. سهل است که در نوستالژی هم نوعی سرگشتگی هست میان غم و شادی..


جای خالی بانو

سپتامبر 14, 2009

ballerina,flowers,beau,sweet,abstract,flower-724c017e35d3b708fb639a3b01c09400_h

جاهایی هست که تو دوست داری. این جور جاها معمولن رنگی از پاییز دارند و طنینی از غم ؛ جایی مثل گوشه تنهایی کسی که کارش آنجا معاشقه با بانو ست. بانویی که غایب است اما هست.این جور جا ها که می روی و بر می گردی دیگر تو همانی نیستی که پیش از رفتن.. انگار ورق خورده باشی تو یا جا مانده باشی آنجا.


ساحری که سحر نمی دانست

سپتامبر 11, 2009

من سحر نمی دانم. من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم. من سحر نمی دانم. گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت، پس روحم را که بزرگ بود و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی. من سحر نمی دانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید. گفتم: دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟ پس روحم را از روی تو برچیدم اما تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که سحر نمی دانم.
+ مصطفا مستور